X
تبلیغات
تاریخ آنلاین ایرانیان
  
 مهمترین رویدادهای ایران و جهان در طول تاریخ
 
مرداد 1390
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو
 
سه شنبه 30 آذر ماه سال 1389
«خور روز» و «دی گان» - روز برابری انسانها در ایران باستان

"یکم دیماه" از 1738 سال پیش از میلاد «دی گان» و «خور روز» نامیده شده است که به زعم ایرانیان باستان، روز تولد دوباره خورشید پس از بلندترین شب سال بوده است. سال 1738 قبل از میلاد (3746 سال پیش) را یک تقویم ویژه پارسیان هند (زرتشتیان ایرانی که پس از حمله اعراب مسلمان در سده هفتم میلادی جلای وطن کردند و به هند رفتند و در آنجا ماندگار شده اند) به دست داده است. ایرانیان باستان که با نگرانی از طولانی بودن شب و ترس از بازنیامدن خورشید تا سپیده دم در کنار یکدیگر بیدار می نشستند و خود را سرگرم می کردند تا اندوه ظلمت را فراموش کنند، روز پس از آن شب (یکم دی ماه) را که «خور روز» و «دی گان (بمانند مهرگان)» می خواندند به استراحت می پرداختند و تعطیل عمومی بود. در این روز عمدتا به این لحاظ از کار دست می کشیدند که نمی خواستند احیانا مرتکب بدی کردن مخصوصا دروغ گفتن شوند که ارتکاب هر کار بد، هرچند کوچک، در روز تولد خورشید گناهی بزرگ شمرده می شد. آیین های شب یلدا (شب چله - طولانی ترین شب سال) از هزاره دوم پیش از میلاد تا به امروز تقریبا به همان صورت در ایران زمین - صرف نظر از مرزبندی ها تحمیلی دو قرن گذشته - هر سال برگزار می شود.
«خور روز، یکم دی ماه» در ایران باستان درعین حال روز برابری انسانها (حقوق بشر) بود. در این روز همگان از جمله شاه لباس ساده می پوشیدند تا یکسان به نظر آیند و کسی حق دستور دادن به دیگری را نداشت و کارها داوطلبانه انجام می گرفت، نه تحت امر. در این روز جنگ کردن و خونریزی، شکار، و حتی کشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود.
یکی از آیین های ویژه «دی گان» این بود که ایرانیان در این روز در برابر درخت سرو که به آن به چشم مظهر مقاومت در برابر تاریکی و سرما می نگریستند می ایستادند و قول می دادند که تا سال بعد دست کم یک نهال سرو دیگر کشت کنند، و جنبش های حفظ محیط زیست که از قرن بیستم در همه جا بپاخاسته اند از این کار ایرانیان باستان تمجید فراوان می کنند و به منش آنان احترام می گذارند. کشت درخت سرو و کاج اینک دارد عادتی جهانی می شود.
باید دانست که زبانشناسان واژه «دیday» به معنای روز را گرفته شده از دی ماه ایرانیان می پندارند. زبان انگلیسی یک زبان گرمانیک (ریشه آلمانی) و خویشاوند زبان فارسی است.

 
دوشنبه 29 آذر ماه سال 1389
شب یلدا (شب چله)؛ فلسفه، تاریخچه و ارتباط آن با کریسمس

شرق شناسان و مورخان متفق القولند که ایرانیان نزدیک به 4 هزار سال است که شب یلدا ــ آخرین شب پاییز و آذرماه ــ را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار مانده، در کنار یکدیگر خود را سرگرم کرده تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و نیز سردی هوا روحیه آنان را تضعیف نکند و با به روشنی گراییدن آسمان (حصول اطمینان از بازگشت خورشید در پی یک شب طولانی و سیاه که تولد تازه آن عنوان شده است) به رختخواب رفته و لختی بیآسوده اند.
پیشتر، ایرانیان (مردم سراسر ایران زمین) روز پس از شب یلدا (یکم دی ماه) را «خور روز» و «دیگان = دی گان» می خواندند و به استراحت می پرداختند و تعطیل عمومی بود. در این روز عمدتا به این لحاظ از کار دست می کشیدند که نمی خواستند احیانا مرتکب بدی کردن شوند که میترائیسم ارتکاب هر کار بد، ولو کوچک را در روز تولد خورشید گناهی بزرگ می شمرد.
«هرمان هیرت» زبانشناس بزرگ آلمان که گرامر تطبیقی زبانهای آریایی را نوشته است که پارسی از جمله این زبانها است نظر داده که «دی» به معنای «روز» به این دلیل بر این ماه ایرانی گذارده شده که ماه تولد دوباره خورشید است. باید دانست که انگلیسی یک زبان گرمانیک (خانواده زبانهای آلمانی) و ازخانواده بزرگتر زبانهای آریایی (آرین) است. هرمان هیرت در آستانه «دی گان» به دنیا آمده بود و به زادروز خود که مصادف با تولد دوباره خورشید بود، مباهات بسیار می کرد.

  فردوسی به استناد منابع خود، یلدا و «خور روز» را به هوشنگ از شاهان پیشدادی ایران ( کیانیان که از سیستان پارس برخاسته بودند) نسبت داده و در این زمینه از جمله گفته است: 


که ما را ز دین بهی ننگ نیست

به گیتی، «به» از دین هوشنگ نیست

همه راه «داد» است و آیین مهر

..... نظر کردن اندر شمار سپهر

آداب شب یلدا در طول زمان تغییر نکرده و ایرانیان در این شب، باقیمانده میوه هایی را که انبار کرده اند و خشکبار و تنقلات می خورند و دور هم گرد هیزم افروخته و بخاری روشن می نشینند تا سپیده دم بشارت شکست تاریکی و ظلمت و آمدن روشنایی و
گرمی (در ایران باستان، از میان نرفتن و زنده بودن خورشید که بدون آن حیات نخواهد بود) را بدهد، زیرا که به زعم آنان در این شب، تاریکی و سیاهی در اوج خود است.
«خور روز (دی گان)، یکم دی ماه» در ایران باستان درعین حال روز برابری انسانها بود. در این روز همگان از جمله شاه لباس ساده می پوشیدند تا یکسان به نظر آیند و کسی حق دستور دادن به دیگری را نداشت و کارها داوطلبانه انجام می گرفت، نه تحت امر. در این روز جنگ کردن و خونریزی، حتی کشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود. این موضوع را نیروهای متخاصم ایرانیان می دانستند و در جبهه ها رعایت می کردند و خونریزی موقتا قطع می شد و بسیار دیده شده است که همین قطع موقت جنگ، به صلح طولانی و صفا انجامیده بود.
واژه «یلدا» از دوران ساسانیان که متمایل به بکار گیری خط سریانی (الفبای از راست به چپ) شده بودند بکار رفته است. «یلدا » همان "میلاد" به معنای زایش، زادروز یا تولد است که از آن زبان سامی وارد پارسی شده است. باید دانست که هنوز در بسیاری از نقاط ایران مخصوصا در جنوب و جنوب خاوری برای نامیدن بلندترین شب سال ، به جای شب یلدا از واژه مرکب شب چله ( 40 روز مانده به جشن سده ــ شب سیاه و سرد ) استفاده می شود.
مراسم شب یلدا (شب چله) از طریق ایران به قلمرو رومیان راه یافت و جشن «ساتورن» خوانده می شد. جشن ساتورن پس از مسیحی شدن رومی ها هم اعتبار خود را از دست نداد و ادامه یافت که در همان نخستین سده آزاد شدن پیروی از مسیحیت در میان رومیان، با تصویب رئیس وقت کلیسا، کریسمس (مراسم میلاد مسیح ) را 25 دسامبر قراردادند که چهار روز و در سالهای کبیسه سه روز پس از یلدا (شب 21 دسامبر) است و مفهوم هر دو واژه هم یکی است. از آن پس این دو میلاد تقریبا باهم بر گزار می شده اند. آراستن سرو وکاج در کریسمس هم از ایران باستان اقتباس شده است، زیراکه ایرانیان به این دو درخت مخصوصا سرو به چشم مظهر مقاومت در برابر تاریکی و سرما می نگریستند و در «خور روز» در برابر سرو می ایستادند و عهد می کردند که تا سال بعد یک نهال سرو دیگر کشت کنند.

 
یکشنبه 28 آذر ماه سال 1389
سالروز درگذشت ابوالحسن صبا استاد موسیقی - صبا در یک نگاه
استاد ابوالحسن صبا موسیقیدان نامدار ایران زمین 19 دسامبر سال 1957 (28 آذر ماه سال 1336 خورشیدی) درگذشت. وی در 1281 به دنیا آمده بود. استاد صبا مدرس هنرستان موسیقی ایران در همه رشته های موسیقی مهارت و نبوغ داشت. او یک موسیقی شناس برجسته بود و روی موسیقی ملی و محلی ــ قدیم و جدید ــ ایران کار کرد (کاری که بعدا تاجیکها انجام داده اند). استاد صبا مقدمات کار جمع آوری ترانه های محلی ایران را فراهم ساخته بود که عمر پربارش به پایان رسید و پس از او کسی دیگر این کار را دنبال نکرد و میهن ما از معدود کشورهای جهان است که ترانه های محلی آن که پاره ای قدمت چند صد ساله دارند جمع آوری نشده اند و بعضی از آنها در شرف انقراض و از یاد رفتن هستند، و این میراث ملی از دست خواهد رفت. استاد صبا در عین حال یک پژوهشگر بزرگ در علم و هنر موسیقی بود و تحقیقات فراوان از او باقی مانده است.

 
شنبه 27 آذر ماه سال 1389
تخت جمشید
درتصاویر حکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید
هیچکس عصبانی نیست
هیچکس سوار بر اسب نیست
هیچکس را در حال تعظیم نمیبینیم
هیچکس سر افکنده و شکست خورده نیست
هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست
وهیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد
از افتخارات ایرانیان این است که
هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است
در بین صدها پیکره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید
حتی یک تصویر برهنه و عریان وجود ندارد

 
شنبه 27 آذر ماه سال 1389
نام خلیج فارس باید "خلیج فارس" بماند، خودش هم باید بماند

 این مطلب را با آرامش بخوانید، اگر هم عصبی شدید، دوباره بخوانیدش ...

راستش ماجرای عربی شدن نام خلیج فارس، مدت‌ها پیش از ثبت آن بر روی نقشه رسمی نشنال جیاگرافی اعصابم را خط خطی کرده بود.

 ماجرا را از دریچه‌ای دیگر نشانتان دهم. دریچه‌ای که شاید با احساسات خیلی‌ها جور در نیاید

ما خلیج فارس را سال‌هاست از دست داده‌ایم، زمانی که بحرین را باختیم. انگلیس عاملی مهّم بود، ولی نابخردی خودمان چه؟ خلیج فارس را باختیم، زمانی که نتوانستیم ساکنان جزایر و بسیاری از هموطنان جنوبی را راضی به ماندن در خانه پدری کنیم.

در سال‌های ۶۵ و۶۶ برای کار آموزی به روستاهایی در جنوب شرق فسا (منطقهُ گرابایگان) رفته بودم. اهالی منطقه دسته دسته به دوبی می‌رفتند تا عمله شوند، و ظرف مدّتی کوتاه پولدارمی‌شدند. بقیه وقتی می‌دیدند که در آمدشان آنجا بیشتر است، یواش یواش مهاجرت می‌کردند تا فرزندشان آنجا بدنیا بیاید و از امکانات آن سرزمین بهره گیرد.

برای من همیشه این سوال وجود داشت که چرا آنها که ایرانی‌اند، خاک پاک وطن را رها می کنند تا به ثروتی که در نهایت به نفع عرب‌ها خواهد بود دست یابند؟

 

در سال ۱۹۹۰ وقتی تیم ملّی فوتبال امارات به جام جهانی رفت، خبری دردناک خواندم، که هفت تن از یازده بازیکن اصلی تیم ، ایرانی‌الاصل هستند و از استان‌های فارس و بوشهر و هرمزگان. در نظر بگیرید که اگر اینان مانده بودند، چه امکانی برای رشد پیدا می‌کردند؟ آیا فوتبالیست‌های استان‌های محروم جنوب شانسی برای عضویّت در تیم‌های بزرگ تهرانی و بعد از آن تیم ملّی ایران داشتند؟

 

از بعد اعتقادی ماجرا را ببینید:

آیا تاکنون پای صحبت‌های بسیاری از اهالی جنوب نشسته‌اید؟ بسیاری از اهالی جزایر سه گانه و جنوب ایران از خدایشان است که شهروند امارات شوند. چرا؟ آیا می‌دانید که بعضی آقایان متعصب ضدّ اهل سنّت از قم راهی این مناطق شده‌اند و به اعتقادات مذهبی ساکنان سنّی اهانت کرده‌اند و خم به ابروی هیچییک از ما هم نیامده است؟ چون اکثر ما شیعه هستیم، نمی‌دانیم و نمی‌خواهیم بدانیم که هزینهُ سنّی بودن در کشور ما چقدر است؟ ازدواج‌های متعددی به خاطر سنّی بودن پدر یا مادر دختر یا پسر به هم خورده‌ است. در همین تهران خودمان شاهد چند تایش بوده‌ام.

 

ما ایرانی‌های وطن دوست و میهن پرست برای هموطنان جنوبی مان چه کرده‌ایم؟ امکانات متوسط زندگی ما در تهران و کلان‌شهرها فاصله زیادی با امکانات محدود وزندگی سخت و نکبت بار بسیاری از آنها دارد. چرا برخی از سران قبایل عرب جنوب می ‌خواستند در اوایل جنگ به صدّام روی خوش نشان دهند؟ چون خائن بودند؟ آیا ما ایرانی‌های فارسی زبان، برخوردی مناسب با هموطنان عرب زبانمان داشته‌ایم؟

ما همه چیز را بر گردن دولت می‌اندازیم، ولی خودمان بی تقصیرنیستیم. ما ایرانی هستیم، و از آنها هم می‌خواهیم که ایرانی بمانند، برای ما، نه برای خودشان! انگاری در دل داریم به آنها می‌‌گوییم: لطفا برای ما، از سرزمین آبا و اجدادی‌تان محافظت کنید، و ما هم برایمان اهمیتی ندارد که چه بر سرتان می‌آید. همین که گاهی به بنادر جنوب و جزایر کیش و قشم سر می ‌زنیم تا از وجودمان بهره‌مند شوید، واز بازار ماهی و میگو و قاچاق شما خرید کنیم، از سرتان زیاد است!

کیش را با منطقه جبل علی دوبی مقایسه کنید. آنها در بیست سال گذشته چه کرده‌اند و ما به کجا رفته‌ایم.

سرمایه‌های بسیاری از ایرانیان در دوبی تلمبار شده، ولی حاضر نیستند پول‌هایشان را در کشور خودمان به کار گیرند.

امکانات پزشکی امارات را با ده‌کوره‌های جنوب مقایسه کنید. روستایی اهل لامرد که همسرش را موقع وضع حمل به خاطر نبود دوا و درمان و طبیب از دست داده، وقتی خانواده متموّل و سالم برادرش را در دوبی می‌بیند، در دل چه خواهد گفت؟ امکان پیشرفت فرزندان کدامیک بیشتر خواهد بود؟

 

ما از مدت‌ها پیش اصل ماجرا را باخته‌ایم، حالا هم دارند اسمش را به نفع صاحبان کشورهای جنوب خلیچ سند می‌زنند.

امروز خلیج فارس، فردا آذربایجان، پس‌فردا کردستان...

ادامه دارد

 

منبع:وبلاگ نیک آهنگ کوثر


 
شنبه 27 آذر ماه سال 1389
سرگذشت پرچم ایران

شیروخورشید

پرچم نماد تاریخ کشور و افتخارات ملت است. هنگام پایداری در برابر یورش بیگانه، هرکجا که فرمانده مستقر میشده، در آن اردوگاه پرچم آن ملت و سرزمین برافراشته میشد. اهتزاز پرچم موجب تقویت روحیه و واژگونی آن موجب تزلزل سربازان میشد. نحوه انتخاب علامت پرچم به باورهای تاریخی و علاقه ی مردم به سرزمین خود ارتباط دارد.

اولین پرچم

اسناد فرهنگی و تاریخی فراوان حاکی از اهمیت پرچم نزد ایرانیان است.

کتاب فروردین یشت بند بیست وهفت: فرورهای نیک توانای پاکان را میستاییم که لشگر بیشمار بیارایند. سلاح به کمر بسته با درفش های برافراشته درخشان.

شاهنامه ی فردوسی: فرو هشت از سرخ و زرد و بنفش ... همی خواندنش کاویانی درفش

ویتنی اسمیت در کتاب پرچمها مینویسد: شاید قدیم ترین پرچمی که هنوز وجود دارد پرچم فلزی متعلق به ایران است که قدمت پنج هزارساله دارد. نقش شیر در طرح آن مشاهده میشود.

شرح حرکت سپاه ایران برای نبرد با اسکندر در تاریخ چنین آمده: عادتی است نزد پارسی ها که پس از طلوع آفتاب و آنگاه که روشنایی روز همه جا را فرا گرفت شیپورچی ها شیپور حرکت را از بارگاه شاه می دمند. بالای این بارگاه صورت آفتاب را درقاب بلورین بقدری بلند نصب کرده بودند که همه می توانستند آن را مشاهده کنند.





خورشید

پور داوود از خورشید یشت می آورد: خورشید جاودانی را می ستاییم و با هوم آمیخته به شیر با برسم با زبان خرد با اندیشه و گفتارو کردار.

ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه مینویسد: پادشاهان در هنگام جشن مهرگان تاجی بشکل خورشید که در آن دایره ای مانند چرخ قرار داشت بسر می گذاشتند.

آمین مارسلن مینویسد: یکی ازعنوانهای شاهان اشکانی: برادر آفتاب بوده است.



شیر

در نقش های سنگتراشی و ظروف بدست آمده از کاوشهای باستان شناسی پیکر شیر دیده میشود:

کاسه زرین که در سال هزاروسیصدوسی و هفت در تپه حسنلو بدست آمد. قطعه سنگ ناحیه نمرودداغ که اکنون در موزه برلن نگهداری میشود. تخت جمشید و غلبه شیر به نشانه ایران بر گاو نشان بابل. موزه لوور تندیسی از شیری نشسته که نیم حلقه ای مانند خورشید بر پشت دارد. پیکره معروف سنگ شیرهمدان از دوره اشکانی.

در دوره محمدشاه شمشیر ذوالفقار را به چنگ شیر سپردند. صبوری در قصیده ای هنگامیکه ناصرالدین شاه شمشیری را برای مویدالدوله فرستاده بود می سراید:

چون نشان شاه ما خورشید و شمشیر است و شیر ... داده شمشیری بدست شیرخود خورشیدوار

ستاره شناسان معتقد بودند خانه خورشید برج اسد شیر است که هرگاه آفتاب در خانه شیر قرار گیرد نیرومند و با شوکت خواهد بود. در کاشیکاری های خراسان به سال ششصد وشصت و پنج هجری نقش شیر با خورشید دیده می شود.



رنگ و اندازه پرچم

تا پیش از مشروطه سه رنگ سبزوسفید و سرخ در پرچم ها بطور نامرتب بکار می رفته. پرچم مظفرالدین شاه قاجار پارچه سفیدی بود که از سه طرف حاشیه سبز و سرخ داشت و در وسط آن علامت شیروخورشید بود. بموجب اصل پنجم متمم قانون اساسی ترتیب قرار گرفتن رنگها معلوم شد: الوان رسمی بیرق ایران سبزوسفیدوسرخ و علامت شیروخورشید است.

درزمان اعلیحضرت رضاشاه بزرگ سرود درفش کاویانی سرود رسمی پیش آهنگی شد:

ای درفش ظفربخش کاویان . ـ . مایه افتخار کشور کیان

رایت نصرت و آیت شکوه ما . ـ . پیش آهنگان با عزم وهمت ایران جوان

مملکت ز سبزیت سبزوخرم است . ـ . وز سپیدیت سپید ساحت جم است

سرخیت نشانه ای ز خون گرم ما . ـ . پشت ملک و ملت از شیروخورشید تو گرم و محکم است



پرچم نظامی دارای تاج پهلوی و یک دایره برگ است که در قسمت بالا باز و درپایین گره زده شده بود. شیروخورشید با تاج مختص نامه های رسمی و مقامات دولتی میباشد.

نسبت عرض به طول پرچم، چهار به هفت در شکل مستطیل است. از زمان پهلوی دوم، موسسات غیردولتی در مواقع لزوم از پرچم شیروخورشیددار استفاده میکردند.

پرچم سلطنتی

درفش شاهنشاهی ایران به شکل مربع از پارچه ابریشمی به رنگ آبی آسمانی و در میانه آن نشان سلطنتی بود. زیر نشان به روی نواری بنفش رنگ نوشته شده:

مرا داد فرمود و خود داور است

دراثری منسوب به محمدحسین ساسان نیا به مناسبت نصب پرچم در دانشکده افسری چنین آمده:

به دیدارت ای پرچم کاویانی شود جان و دل غرقه در شادمانی

چه داری که از هر نگاه تو خیزد ز دل شور جانبازی و جانفشانی

مرا دیده تا بر تو افتد شود نو کهن آنهمه شوکت باستانی

همه آن جلال و غرور و بزرگی کهن آنهمه شوکت باستانی

بیاد آید آن روزگار همایون که بر یک جهان داشتی سایبانی

بناز ای فره یادگار نیاکان ببال ای بزرگ آیت پهلوانی

که چون تو متاعی به گیتی نباشد به فر و شکوه و به قدر و گرانی

چه زبده جوانان میهن به راهت گذشتند یکسر ز جان و جوانی

چه شبها که تا صبح یکدم نخفتند دلیران برای تو در پاسبانی

چه آزادمردان که مردانه از شوق بپایت فشاندند جان، رایگانی

امید آنکه بینم بپای تو دشمن زده زانوی لابه و ناتوانی

امید آنکه همواره باشد بر این بوم تو را سایه سروری، جاودانی

ملت نه امت و خلق

پس از انقلاب اسلامی به قصد محو هویت ایرانی به دستور خمینی نشان شیروخورشید ملت را از پرچم برداشتند و علامت خنجر سیکهای هند را جانشین ساختند. ایرانیان آزاده میدانند که آنچه امروز بر ایران میگذرد تاریخ به همه ایرانیان نسبت خواهد داد. ایرانی میهن پرست در گردهم آیی های سیاسی با دردست داشتن پرچم شیروخورشید نشان میهن مان به جهانیان خواهد گفت که ایرانی میخواهد ایرانی بماند. با اهتزاز پرچم تاریخی به جهانیان میفهماند که ملت ایران، امت اسلامی نیست و ملت ایران، خلق مارکسیست نخواهد شد.



تاریخ فشرده درفش سه رنگ و شیر و خورشید

از دوران های پیش از زایش « میترای آدمی روی » این باور درمیان آریائیان ( ایرانیان) روا میبوده که سر انجام رهائی دهنده ای خواهد آمد و به این باور میبوده اند که خوار و بار و بهروزی وفراوانی به گونهٍ گاو فربهی است که در درون غاری جای دارد و هنگامیکه میترا زاده شد گفتند که او همان رهائِی بخشی است که ما چشم براهش بودیم. و هم اوست که باید گاو را بکشد. ایرانیان شیر را نماد نیرومندی و مردانگی و سروری میپنداشتند.

برگه ها ئی که در کاوش های باستانشناسی بدست آمده نشان میدهد که پیوند تنگاتنگی میان پیکره "شیر" و "میترا" وجود دارد. نقشی که در زیر پله های کاخ آپادانا در تخت جمشید میبینیم (شیری گاوی را می درد) این گمان را استوار تر میکند. در برگه های بدست آمده در اروپا (آئین میترا تا بدانجا رسوخ کرده بود) میبینیم که "میترا" که گاه زاده سنگ گاه زاده خورشید، گاه زاده و همتای «آناهیتا» خوانده میشود در غاری گاوی را میکشد. در آوند ها، سنگ نبشته ها، برگه ها، کاسه ها وبشقاب های ایران کهن نمونه هائی از شیر که گاوی را میکشد نمودار است.

در درازای تاریخ به برگه های استواری بر میخوریم که پدران ما «خورشید» را بر تر از دیگر «خدای گونه» ها بر شمرده و آنرا نشانه بی مرگی، بر تری و نیرو مندی میدانستند. همچنین میدانیم که "میترا" یا ایزد مهـــر را خدای روشنائی و نیرومندی میانگاشته اند و خورشید را نماد و سمبول او میشمردند و بر آن بودند که خورشید با گوش و چشم سراسر گیتی را در زیر نگرش خویش دارد. به همین انگیزه به خورشید "مهر" هم گفته میشود که نام دیگر میترا است. (چگونه است که اسلام و آئین های دیگر این باور ها را به نفع خود تغییر داده اند)

در ادبیات "مزد یسنا، یشت ها" زرتشت همبستگی میان میترا و (خورشید) را پذیرفته و میگوید: خورشید نشانه پادشاهی و چیرگی ایران بوده است. در بالای چادر شاهان چهره خورشید که از بلور ساخته شده بود میافراشتند. گمان کرده اند که ایرانیان خورشید پرستند ولی در باور ایرانیان « شـــیـــد » (نور) است که بزرگترین آفریننده همه چیز است و خورشید تنها باز تابی از اهورا مزدا (خدا) است.

هخامنشیان و درفش

زنجیره شاهان آریانی بر امپراتوری ایران بزرگ فرمان راندند. سواران پیشاپیش میرتاختند و سپس بار و بنه و سپس پیادگان می آمدند. کورش در پیش سواران میرفت. هر دسته از شپاه پرچمی داشت. پرچم کورش عبارت بود از پیکره شهابی (عقابی) با بالهای باز که بر روی نیزه ای بلند نصب کرده اند. نشان از این است که بر روی پارچه ای نقش نبسته است. شهباز نشان توانمندی و بلند پروازی و تیز بینی بوده و در بیشتر برگه ها و سنگ نبشته ها دیده میشود. درفش کاویان آنان آْنگونه که از برگه ها بر میاید مستطیل بوده که بر چهار سه گوشه تقسیم شده بود.

ساسانیان و درفش

ساسانیان به پرچم خود درفش کاویان میگفتند که از یک تکه چرم چهار گوش که بر بالای نیزه ای استوار شده بود که نوک نیزه از پشت آن پیدا بود. روی چرم را دیبا کشیده بودندو گوهر کاره شده بود و نقش ستاره ای چهار پر در میان آن بود که فردوسی آنرا «اختر کاویانی » میگوید. درفش ساسانیان همان درفش کاویان فریدون بود منتها بزرگتر و در پائین درفش چهار رشته نوار به رنگ های سرخ، زرد و بنفش آویخته بود که نوک رشته ها را گوهر نشان کرده بودند. این همان رنگ هائی است که در شاهنامه آمده است

هجوم تازیان

در نبردی که میان تازیان و ایرانیان در نزدیکی نهاوند رخ داد سپاه ایران شکست خورد و تازیان به درفش کاویان ساسانیان دست یافتند و به همراه فرش بهارستان نزد عمر فرزند خطاب بردند که از گوهر های بسیار پرچم شگفت زده شد و دستور دار فرش را تکه کردند و پرچم را سوزاندن و گهر های آنرا تقسیم نمود.

پس از هجوم تازیان به ایران که نمایش نقش تندیس بر گرده شیر که نمادی از خدا میبوده با اسلام هم آهنگی نداشته را برداشتند و بجای تندیس میترا فقط نماد خورشید بر پشت شیر سوار کردند و نشان شیر و خورشید از آن هنگام بدون تندیس میترا نمایان شد.

صفویه و پرچم

تا زمان صفویه نقش شیر و خورشید در تمامی پرچم های ایران بوده است. شیر و خورشید یک نماد ملی بوده و با دگرگون شدن پادشاهان این نشان ملی دگرگون نمیشده. تنها شاه اسماعیل و شاه تهماست بر روی پرچم خود نشان شیر و خورشید نداشتند. پرچم شاه اسماعیل یکسره سبز و بر بالای آن نقش ماه میبوده است. شاه تهماسب که در ماه (حمل) گوسپند بدنیا آمده نقش گوسپند را در روی پرچم نقش کرد. در زمان صفویه آیات قران و کلمات تازی (عربی) بر روی پرچم ظاهر شد.

افشاریه و پرچم

تا زمان نادر شاه افشار پرچم ها در بیشتر موارد نوک تیز است و از همه رنگ ها استفاده شده. نادر شاه این مرد خودساخته و میهن پرست که از دل مردم برخاسته و ایران تکه پاره را به زیر یک پرچم آورد و تا هندوستان، مرز چین ، خوارزم، موصل، کرکوک، بغداد و دهلی را زیر پا گذاشت و تا آن زمان که پرچم یک رنگ بود (سبز یا سرخ یا سیاه) دارای سه رنگ سبز و سپید و سرخ با هم شد. درفش شاهی نادر سرخ و زرد و دارای نقش شیر میبوده. پرچم در زمان نادر چهار گوش است. بنا بر این پرچم مستطیل و سه رنگ نادر مادر پرچم سه رنگ ایران است که نقش شیر و خورشید بر آن نشسته ولی هنوز شیر شمشیری در دست ندارد.

شمشیر و قاجار ها

در هیچیک از نگاره ها، سکه ها، نوشته ها، سنگ نبشته هاو قالیچه های ایرانی تا زمان قاجار نقشی از شمشیر دیده نمیشود وهنوز شیر و خورشید تنها نماد ملی ایران باقی میماند.

آقا محمد خان قاجار با تمام کینه ای که با افشاری ها داشت از سه رنگ تنها سبز را از پرچم برداشت و سرخ را رها نمود ولی در میان آن دایره سپیدی را نگاه داشت و هنوز شیر و خورشید را که از پیشینیان رسیده از میان نبرد. گرچه شاهان و امیران همدیگر و قبیله ها را از بین میبرند ولی شیر و خورشید که نماد ملی است بر جای میماند.

چون آقا محمد خان بشدت مذهبی بود وبعضی پرچمهای صفویان شیر و خورشید و برخی شمشیر دو سر علی را نقش کرده بود را در هم آمیخت و شمشیر بدست شیر داد. شمشیر نماد نیرومندی و نشان مردانگی و توانمندی، نیرو و دلاوری میبوده. نظامی گنجوی میگوید:

با لشـــــــگر خـــــــود کشـــــیده « شــمشیــــر» افــــتــــاده در آن قــبــیــــلـــــه چـــــون « شـــــــــیــــر»

در زمان فتحعلی شاه دو گونه پرچم میبوده؛ یکی پرچمی یکسره سرخ رنگ با شیری نشسته (بی شمشـــیر) و خورشید بر پشت آن در میان پرچم، بالای چوب پرچم دستی از سیم ناب کار گذارده بودند که شاید نمادی از دست امام علی بوده است. این درفش زمان جنگ بوده است. دیگری درفشی بود یکسره سبز رنگ باز هم شیری نشسته (با شمشیر) و خورشید بر پشت وبر بالای چوب پرچم پیکانی زرین کار گذارده بودند؛ این پرچم زمان صلح میبوده. در هر دو پرچم پرتوهای خورشید سراسر پهنه پرچم را پوشانیده است.

سفیر فتحعلی شاه در هنگام ورود به شهر پترو گراد نگاره زیبائی از شیر و خورشید که بر پرچمی یکسره سپید کشیده شده در جلو حرکت میداده . با نگرش به پرچم زمان جنگ و صلح و پرچم سپید زمان دوستی میتوان انگاشت که در آن زمان سه رنگ پرچم میبوده سرخ، سبز و سپید.

تاج ، پرچم و محمد شاه

در زمام محمد شاه قاجار تاج بر بالای نشان شیر و خورشید ظاهر میشود. سندی از زمان قاجار در دست است که در کتاب «پارس» لوئی دو بو Luis De Beaux نیز به آن اشاره شده:

« پس برای هر دولتی نشانی ترتیب داده اند. دولت علیه ایران را هم نشان «شیر و خورشید» متداول بوده است که قریب سه هزار سال، بل متجاوز، از عهد زرتشت این علامت بوده. سبب انتشار آن شاید این باشد که در دین زرتشت، آفتاب را مظهر کل و مربی عالم میدانستند ...»

سر انجام در یکسد و پنجاه سال پیش دستگاه فرمانروائی ایران میپذیرد که نشان شیر و خورشید یک نشان فرهنگی، تاریخی و دینی که ریشه در هزاره های کهن ( از زمان زرتشت، بل متجاوز) دارد.

امیر کبیر و پرچم

امیر کبیر این مرد میهن پرست دستور داد بر روی خرابه های مساجد سرباز خانه ساخته شود، لباس سربازان را یکنواخت و تنها از پارچه بافت ایران استفاده شود وی دستور داد تا دکمه های لباس سربازان نشان شیر و خورشید داشته باشد. این نشان در روی دکمه لباس ها تا بهمن هزارو سیصدو پنجاه و هفت باقی ماند. با نگرش و دلبستگی که به نادر شاه داشت پرچم های سه گانه زمان فتحعلی شاه را بهانه کرد و دستور داد درفش ایران دارای همان سه رنگ سبز، سپید و سرخ زمان نادری یکپارچه گردد. همچنین نقش تاج را از بالای نشان شیر و خورشید برداشت ولی در شمشیر و شکل پرچم (مستطیل) دگر گونی بوجود نیاورد.

شکل درفش

در سال هزارو دویست و هشتادو چهار خورشیدی برابر با هزارو نه سد و شش پارسائی که جنبش مشروطه را مظفر الدین شاه دستینه نهاد در متمم قانون اساسی شکل درفش به این صورت آمده است:

«الوان رسمی بیرق ایران، سبز، سفی دو سرخ و علامت شیر و خورشید است» در این برگه تاریخی از کنار هم قرار گرفتن و اندازه رنگ ها و پهنای درفش سخن بمیان نیامده.

در مجلس یکم شماری روحانی بودند که به پیروی از دین اسلام نگاشتن نگاره ها را نا روا میدانستند. گروهی نو اندیش که شمارشان بسیار بود برآن شدند که نگذارند نازش های فرهنگ گذشته پایمال شود. از جمله اینان شادروان ارباب کیخسرو و شاهرخ نماینده زرتشتیان بودند. با رایزنی برنامه ای حساب شده ریختند و در جلسه مجلس پس از سر آغازی شیوا گفتند:

« همه میدانیم که نود در سد ایرانیان مسلمانند. و رنگ سبز رنگ دلخواه پیامبر اسلام و رنگ دین است. پس بر بالای پرچم جای گیرد.

زرتشتیان هزاران سال پشت اندر پشت در این سرزمین زاده و زندگی کرده اند در قرآن نیز اشاره ای به این دین شده. رنگ سپید که رنگ ویژه کیش زرتشتی است و همچنین رنگ آشتی و پاکدلی است بپاس بزگداشت این مردم آزاده در زیر رنگ سبز جایگزین کنیم.

به پاس خون شهیدان راه اندیشه و باور بویژه فرزند علی و انقلاب مشروطه رنگ سرخ را در آن جای دهیم.

هنگامیکه مجلس کاملا آماده شده سخن به نشان شیر خورشید میکشد و گفته میشود. انقلاب مشروطه در امرداد به پیروزی رسید، ماه امرداد در برج اسد (شیر) جای دارد، از سوی دیگر چون بیشتر مسلمانان ایرانی "شیعه" و پیرو علی هستند و شیر همچنین پیشنامی از نام های علی است و او را "اسد الله" می خوانند بر این پایه شیر را هم که نشانه امرداد و هم نشانه پیشوای یکم است بیادگار به پرچم نقش کنیم.

چون مشروطیت در میانه امرداد به پیروزی رسید و خورشید در این روز در اوج نیرو مندی و گرمای خود است پیشنهاد میکنیم خورشید را نیز بر پشت شیر سوار کنیم که هم نشانه علی باشد هم نشانه امرداد و هم یاد آور روز چهاردهم امرداد وهم نشانه کهن ایرانیان. (نکته در خور توجه اینکه به «میترا» وارتباط آن با خورشید و مهر نشده تا مبادا روحانیان درون مجلس بر آشفته شوند.) زمانیکه دیدند زمینه مساعد است و مخالفی نیست گفتند حال که شیر را نشانه علی دانستیم باید " ذوالفقار" را نیز به دستش بدهیم.

نمایندگان دور اندیش با شتاب بر اساس اصل پنجم متمم قانون اساسی پیشنهاد و به تصویب رساندند. در این برگه تاریخی اشاره ای به تاج در بالای شیر و خورشید نشده است.

خمینی و نشان ملی

هنوز یکی دو سه ماه بیشتر از بهمن پنجاه و هفت نگذشته بود که خمینی در یک سخرانی گفت:

« بیاندازید این شیر و خورشید منحوس (!) را. بیاندازید این علامت شاهنشاهی را (!!).»

بدنبال این سخن نا سنجیده عده ای از هواداران چشم و گوش بسته با چکش نادانی بجان آثار باستانی و ساختمان ها افتادند که مهدی بازرگان زیان چشمگیر را به او گوشزد کرد ولی با وجود کوشش های فراوان وهشدار ها خمینی با بر بالای بالکن ظاهر شد و گفت:

« اگر از میان بردن این علامت منحوس (!) شیر و خورشید، هشتاد میلیون هم ضرر میزند – که نمیزند(!) – مانعی ندارد، آنها را از بین ببرید(!!)»

شگفت اینکه علامه طبا طبائی از روحانیان دلبسته به خمینی در چامه ای میگوید:

هـــــمی گـــویــــم و گفتــــــــه ام بار ها بــــود کیش من "مهــــر" دلــــدار ها

پرستش به مستی است در کیشِ "مهر" برونـــــند زیـــــن حـــلقه هشیار هــــا

بهــــیـــن مهـــــر ورزان کــــه آزاده اند بــــــریـــــزند از جـــــام جان بار هــــا

عده ای که نگران نابودی برگه ها و فرهنگ ملی بودند این علامت را پشت گچ ها و تابلو ها پنهان کردند باشد که روزی دیگر و زمانی دیگر همانگونه که خورشید از پشت ابر ها بیرون میآید شیر و خورشید پنهان شده در پشت گچ ها و سیمان ها و در دل میهن پرستان باز هویدا شوند و چشم ایرانیان ملت گرا را نوازش دهند.

شیر و خورشید نشانی تاریخی و فرهنگی است و ریشه در باور های ما در هزاره های گذشته دارد و بسی ژرف تر از آن است که ما آنرا به این و آن نسبت دهیم.

منابع:

تاریخ پرچم ایران: بختورتاش

تاریخ بیرق: نیرنوری

لغتنامه دهخدا

نشانها: ارنست لینر

پرچمها: ویتنی اسمیت

www.faithfreedom.org نوشته استاد دکترناصر انقطاع برگرفته از سایت

 
شنبه 27 آذر ماه سال 1389
سالروز درگذشت مولانا

مولانا جلال الدین محمد صوفی بزرگ و صاحب مثنوی 17 دسامبر سال 1273 میلادی در قونیه (ترکیه امروز) درگذشت و هر سال به این مناسبت مراسمی در کنار مزار او بر پا می شود که یک هفته به طول می انجامد. مولانا جلال الدین محمد متخلّص به مولوی که بیش از 26 هزار شعر عرفانی سروده است بسال 586 هجری خورشیدی (سی ام سپتامبر 1207 میلادی = هشتم مهرماه) در بلخ خراسان یکی از مراکز بزرگ فرهنگ و ادبیات فارسی و تمدن ایرانی به دنیا آمده بود. مثنوی وسعت اندیشه و صفای مولانا را منعکس می سازد. برای مولوی در سرودن شعر، ادای مقصود بر زینت های لفظی ترجیح داشته است. همه جا بر ضد خودپسندی، غرور، جاه، ظاهردوستی و ریا بوده و تاکید بر راهنمایی و نجات بشر داشته است. مولانا از این جهت به رومی معروف است که مدتی و اواخر عمر در قونیه و در آن زمان در قلمرو روم شرقی (دولت قسطنطنیه) زندگی کرد.
از سال 1336 به این سوی مراسم بزرگداشت مولوی منظما در تهران برگزار شده است. مراسم سال 1336 که هشتم آبان این سال (30اکتبر 1957) برگزارشده بود «بسیار باشکوه» توصیف شده است.


 
شنبه 20 آذر ماه سال 1389
"پرشیا" از کی "ایران" شد؟
 
تا اوایل قرن بیستم، مردم جهان کشور ما را با عنوان رسمی" پارس یا پرشین" می شناختند، اما دردوران سلطنت رضاشاه که بحث رجعت به ایران باستان و تاکید بر ایران پیش از اسلام قوت گرفته بود، حلقه ای از روشنفکران باستان گرا مانند سعید نفیسی،محمد علی فروغی و سید حسن تقی زاده در حکومت پهلوی اول با حمایت مستقیم رضاشاه گردهم آمده بودند که به این منظور اقداماتی را انجام می دادند،"سعید نفیسی" از مشاوران نزدیک رضاخان به وی پیشنهاد کرد نام کشور رسما به "ایران" تغییر یابد، این پیشنهاد در آذر ماه 1313 شمسی رنگ واقعیت به خود گرفت، یادداشتی را که از نظر می گذرانید، مقاله ای از سعید نفیسی در روزنامه اطلاعات است که بعد از رسمی شدن عنوان ایران، دلایل و توجیه تاریخی و فرهنگی این انتخاب را با عموم مردم در میان گذاشته است.

پارسینه برای نخستین بار مقاله سعید نفیسی را منتشر می کند:

کسانیکه روزنامه های هفته گذشته را خوانده اند شاید خبر بسیار مهمی را که انتشار یافته بود با کمال سادگی برگذار کرده باشند ، خبر این بود که دولت ما به تمام دول بیگانه اخطار کرده است که از این پس در زبان های اروپایی نام مملکت ما را باید « ایران » بنویسند


در میان اروپائیان این کلمه ایران تنها اصطلاح جغرافیائی شده بود و در کتابهای جغرافیا دشت وسیعی را که شامل ایران و افغانستان و بلوچستان امروز باشد فلات ایران می نامیدند و مملکت ما را بزبان فرانسه « پرس » و به انگلیسی « پرشیا » و به آلمانی « پرزین » و به ایتالیایی « پرسیا » و به روسی « پرسی » می گفتند و در سایر زبان های اروپایی کلماتی نظیر این چهار کلمه معمول بود

سبب این بود که هنگامی که دولت هخامنشی را در سال 550 پیش از میلاد یعنی در 2484 سال پیش کوروش بزرگ پادشاه هخامنش تشکیل داد و تمام جهان متمدن را در زیر رایت خود گرد آورد چون پدران وی پیش از آن پادشاهان دیاری بودند که آن را « پارسا » یا « پارسوا » می گفتند و شامل فارس و خوزستان امروز بود مورخین یونانی کشور هخامنشیان را نیز بنا بر همان سابقه که پادشاهان پارسی بوده اند «پرسیس » خواندند و سپس این کلمه از راه زبان لاتین در زبان های اروپایی به « پرسی » یا « پرسیا » و اشکال مختلف آن در آمد و صفتی که از آن مشتق شد در فرانسه « پرسان » و در انگلیسی « پرشین » و در آلمان « پرزیش » و در ایتالیائی « پرسیانا » و در روسی « پرسیدسکی » شد و در زبان فرانسه « پرس » را برای ایران قدیم پیش از اسلام ( مربوط به دوره هخامنشی و ساسانی ) و « پرسان » را برای ایران بعد از اسلام معمول کردند .

نها در میان علما و مخصوصا مستشرقین معمول شده که کلمه ایران را برای تمام علوم و تمدن های قدیم و جدید مملکت ها و نژاد ها به کار بردند و از آن در فرانسه « ایرانین » و در انگلیسی « ایرانیان » و در آلمانی « ایرانیش » صفت اشتقاق کردند و این کلمه را شامل تمام تمدن های ایران جغرافیائی امروز و افغانستان و بلوچستان و ترکستان ( تاجیکستان و ازبکستان و ترکمنستان امروز )و قفقاز و کردستان و ارمنستان و گرجستان و شمال غربی هندوستان دانستند و به عبارت آخری یک نام عام برای تمام ممالک ایرانی نشین و یک نام خاص برای کشوری که سرحدات آن در نتیجه تجاوزهای دول بیگانه از شمال و مشرق و مغرب در نیمه اول قرن نوزدهم میلادی تعیین شده بود وضع کردند

اما کلمه ایرانی یکی از قدیم ترین الفاظی است که نژاد آریا با خود بدایره تمدن آورده است این شعبه از نژاد سفید که سازنده تمدن بشری بوده و علمای اروپا آن را به اسم هند و اروپایی ویا نزاد هندو و ژرمنی و یا هند و ایرانی و یا هند و آریائی خوانده اند از نخستین روزی که در جهان نامی از خود گذاشته است خود را به اسم آریا نامده و این کلمه در زبان های اروپائی « آرین » به حال صفتی یعنی منسوب به آریا و آری متداول شده است

این نژاد از یک سو از سواحل رود سند و از سوی دیگر تا سواحل دریای مغرب را فرا گرفته یعنی تمام ساکنین مغرب و شمال غربی هندوستان و افغانستان و ترکستان و ایران و قسمتی از بین النهرین و قفقاز و روسیه و تمام اروپا و آسیای صغیر و فلسطین و سوریه و تمام آمریکای شمالی و جنوبی را به مرور زمان قلمرو خود ساخته است تما زبان های ملل مختلف آن با یکدیگر روابط و مناسبات گوناگو دارد . مام مظاهر فکر و تمدن آن با یکدیگر مربوط است . داستان ها و معتقدات آن همواره با یکدیگر پیوستگی داشته و همواره کره زمین مظهر خیر و شر آن بوده است . در اوستا که قدیم ترین آثار کتبی این نژادست ناحیه ای که نخستین مهد زندگی و نخستین مسکن این نژاد بوده است به اسم « ایران وئجه » نامیده شده یعنی سرزمین آریاها و نیز در اوستا کلمه « ابریا » برای همین نژاد ذکر شده است . همواره پدران ما به آرائی بودن می بالیده اند چنان که داریوش بزرگ در کتیبه نقش رستم خود را پارسی پسر پارسی و آرائی ( هریا ) از تخمه آریائی می شمارد و بدان فخر می کند .

در زمانی که سلسله هخامنشی تمام ایرا را در زیر رایت خود در آورده معلوم نیست که مجموعه این ممالک را چه می نامیده اند زیرا که در کتیبه های هخامنشی تنها نام ایالات و نواحی مختلف قلمرو هخامنشی برده شده و نام مجموع این ممالک را ذکر نکرده اند . قطعا می بایست در همان زمان هم نام مجموع این ممالک لفظی مشتق از آرای باشد زیرا که تمام ساکنیت این نواحی خود را آریائی می نامیده اند و لفظ آریا در اسامی نجبای این ممالک بسیار دیده شده است . قدیمی ترین سند کتبی که در جهان موجود است و ضبط قدیم کلمه ایران در آن می توان یافت گفته آرا نوستن جغرافیادان معروف یونانی است که در قرن سوم پیش از میلاد می زیسته و کتاب وی از میان رفته ولی استرابون جغفرافیادان مشهور یونانی از آن نقل کرده و وی آن را « آریانا » ضبط کرده .

از این قرار لااقل در دو هزار و دویست سال پیش این کلمه معمول بوده است

مقاله سعید نفیسی در روزنامه اطلاعات/اول دی 1313

بنابراین قدیمی ترین نام مملکت ما همین کلمه ایران بوده یعنی نخست نام ایریا که نام نژاد بوده است نام مملکت را آبریان ساخته اند و سپس به مرور زمان ابریان ، آیران شده و در زمان ساسانیان ایران ، ایران ( به کسر اول و سکون دوم ) بدل شده است و در ضمن اران ( به کسر اول ) نیز می گفته اند . چنانکه پادشاهان ساسانی در سکه و کتیبه ها نام خود را پادشاه ایران و اران می نوشته اند و از زمان شاپور اول ساسانی در سکه ها لفظ انیران هم دیده می شود زیار که الف مفتوح در زبان پهولی علامت نفی و تجزیه بود و انیران یعنی بجز ایران و خارج از ایران و مراد از آن ممالک دیگر بوه است که ساسانیان گرفته بودند .

در همین دوره ساسانی لفظ ایرانشهر یعنی شهر ایران ( دیار و کشور ایران ) نیز معمول بوده است و عراق را که در میان مملکت بدین اسم برده به اسم « دل ایرانشهر » می نامیدند

کلمه ایرانشهر را فردوسی و شعرای دیگر قرن پنجم و ششم ایران نیز به کار برده اند . پس مراد از ایرانشهر تمام مملکت ساسانیان بوده است چنان که تا زمان حمدالله مستوفی قزوینی مولف نزهت القلوب که در اواسط قرن هشتم هجری بوده یعنی تا چهارصد سال پیش همین نکته رواج داشته است و وی حدود ایران را چنین معلوم می کند : از مشرق رود سند و کابل و ماوراء النهر و خوارزم ، از مغرب اران ( ماوراء قفقاز ) تا قلمرو روم و سوریه از شمال ارمنستان و روسیه و دشت قپچاق و دربند و از جنوب صحرای نجد بر سر راه مکه و خلیج فارس .

اما کلمه ایران که اینک در میان ما و اروپائیان معمول است و لفظ جدید همان کلمه ای است که در زمان ساسانیان معمول بوده در دوره بعد از اسلام همواره متداول بوده است و فردوسی ایران و ایرانشهر و ایران زمین را همواره استعمال کرده و حتی شعرای غزنوی نیز ایرانشهر و ایران را در اشعار خود آورده و پادشاهان این سلسله را خسروان این دیار دانسته اند .

پس از اینکه اروپائیان مملکت ما را در عرف زبان خود پرس یا نظائر آن می نامیدند و این عادت مورخین یونانی و رومی را رها نمی کردند چه از نظر علمی و چه از نظر اصطلاحی به هیچ وجه منطق نداشت زیرا که هرگز اسم این مملکت در هیچ زمان پراس یا کلمه ای نظیر آن نبوده و همواره پارس یا پرس نام یکی از ایالات آن بوده است که ما اینک فارس تلفظ می کنیم .

حق همین بود که ما از تمام دول اروپا خواستار شویم که این اصطلاح غلط را ترک کنند و مملکت مار ا همچنان که ما خود همواره نامیده ایم ایران و منسوب آن را ایرانی بنامند .

شکر خدای را که این اقدام مهم در این دوران فرخنده به عمل آمد و این دیاری که نخستین وطن نژاد آرای بوده است به همان نام تاریخی و باستانی خود خوانده خواهد شد .

اینک در پایان این کار مهمی که به صرفه تاریخ ایران صورت گرفته است جای آن دارد که ما نیز در میان اصطلاح باستانی زمانی ساسانی و ادبای ایران را زده کنیم و مملکت ایران را هم پس از این ایرانشهر بنویسم و بگوئیم زیرا گذشته از آن که یادگار حشمت و شکوه ساسانیان را زنده کرده ایم و دیار اردشیر بابکان و انوشیروان را بهمان نامی که ایشان خود می خوانده اند نامیده ایم که کلمه بسیط را به جای دو لفظ مرکب به کار برده ایم و امیدوارم که این پیشنهاد در همان پیشگاهی که پاسبان تمام بزرگی های گذشته و آینده ایران است پسندیده و پذیرفته آید .

تهران 10 دی ماه 1313سعید نفیسی

منبع:پارسینه


 
شنبه 13 آذر ماه سال 1389
وقتی که یک فیلسوف مشاور رئیس کشور می شود

چهارم دسامبر سال 54 میلادی سنای روم بر پایه افکار افلاتون که مردم عموما یا اهل عمل هستند و یا اهل فکر و رئیس کشور باید هر دو هنر را داشته باشد تصویب کرد از آنجا که دشوار است چنین فردی را به دست آورد، امپراتور که عمدتا مرد عمل است باید دارای یک مشاور از اصحاب فکر شود تا کامل گردد و چون در آن زمان، تنها دو فیلسوف بزرگ در «رم» وجود داشت تصمیم گرفتند که «لوسیوس آمنوس سنه کا» را که درعین حال بهترین خطیب وقت بود به عنوان مشاور اول و «بوروس» فیلسوف دیگر را جانشین مشاور قرار دهند.
پاره ای از مورخان قرون جدید و معاصر نوشته اند که هدف سنای روم در حقیقت تعدیل کارهای ناصواب «نرون» امپراتور وقت بود وچون "سنه کا" مدتی معلم خصوصی نرون بود اورا مشاور اول وی قرار دادند که با این مصوبه مخالفت نکند.
«سنه کا» که در اسپانیا در یک خانواده رومی به دنیا آمده بود در فلسفه و حکمت، و هنر خطابت چنان پیشرفته بود که اورا «کامل» لقب داده بودند. سنه کای 60 ساله پیش از قبول سمت تازه، در جلسه سنا خطاب به سناتورها گفته بود که با سه شرط این سمت را خواهد پذیرفت و این شرایط از این قرارند: خودداری از جنگ دیگری با ایران و حل اختلافات و تقسیم جهان میان دو امپراتوی از را مذاکره، زیرا که تاکنون جنگ با ایران به سود رومیان نبوده وخاطره شکست کراسوس از ایران را پس از یک قرن فراموش نکرده اند. مادر، همسر و بستگان امپراتور نباید در امور کشور مداخله و از این و از آن جانبداری کنند و بالاخره مکاتبات و متن سخنرانیهای امپراتور باید قبلا توسط او تهیه شود زیرا که این اسناد در تاریخ خواهد ماند و اگر کسی نباشد که حرفهای امپراتور را کنترل کند ممکن است درد سر ساز شوند و سنا و امپراتور، هر دو ، این شرایط را پذیرفتند. سناتور ها از شرط دوم "سنه کا" تعجب کرده بودند زیرا که مادر امپراتور از حامیان "سنه کا" بود و هزینه تحقیقات و تحریر کتابهایش را تامین می کرد.
حرف شنوی نرون که طبیعتی ظالم داشت از "سنه کا" دیری نپایید و هرسه شرط را زیر پا گذارد و با ایران بر سر شاه ارمنستان که همیشه یک شاهزاده ایرانی بود به یک معارضه شش ساله دست زد که در این معازضه، بالاخره بلاش شاه وقت ایران پیروز شد.
"سنه کا" پس از این که نرون مادر خود را کشت و ترتیب قتل «بوروس» فیلسوف رومی را داد و با هر پیش آمدی مخالفانش را متهم و از سر راه خود برمی داشت و به اندرز های وی گوش نمی کرد کناره گیری کرد که نرون همسر خود را هم با ضربه لگد کشت و ظلم های دیگر ی مرتکب شد که مردم پاره ای از این جنایات را به حساب کوتاهی "سنه کا" گداشتند که سنه کا پس از نوشتن رساله ای در دفاع از خود که اندرز های او در مغز چون سنگ نرون فرو رفتنی نبود خودکشی کرد. با این عمل، مردم متوجه اشتباه خود درباره "سنه کا" شدند و بیزاری انان از نرون صد چندان شد به گونه ای که نرون نیز به دلیل همین تنفر عمومی در نهم ژوئن سال 68 میلادی
خودکشی کرد.
از«سنه کا» ده کتاب در باره فلسفه و فن خطابت و نوشتن باقی مانده که معروفترین انها «تفاوت آرزو و هوس» است.

خودکشی "سنه کا" و نرون باعث به فراموشی سپرده شدن ابتکار سنای روم نشد و اینک بیشتر سران کشورها دارای اندیشمند و مورخ مشاور هستند و نطقهای رسمی شان را کارشناسان ویژه می نویسند و ....


 
سه شنبه 9 آذر ماه سال 1389
گاندی، جنبش نافرمانی مسالمت آمیز او و نظراتش درباره دمکراسی
یکم دسامبر سال 1919 روز انتشار اندیشه «نافرمانی مسالمت آمیز = مبارزه منفی» مهاتما گاندی (به صورت مکتوب) است که آن را به منظور رسیدن به هدف سیاسی ابتکار کرده است. وی این روش مبارزه را از ششم نوامبر سال 1913 به آزمایش گذارده بود و در این روز برپایه آن نخستین راهپیمایی گسترده را در افریقای جنوبی برگزار کرده بود. 
گاندی که در اکتبر سال 1869 متولد و سی ام ژانویه سال 1948 مقتول شد و فارغ التحصیل رشته حقوق از انگلستان بود در مقدمه این نظریه خود نوشته است که تا مردم از یک جنبش حمایت صادقانه نکنند به پیروزی نخواهد رسید.
وی معتقد به نقش توده ها در هر جنبشی بود. گاندی نوشته است که تا توده ها از صمیم قلب در یک جنبش مشارکت نکنند این جنبش نخواهد توانست وضعیت موجود را تغییر دهد.
گاندی برای احقاق حق توسل به خشونت را ضروری نمی دانست و معتقد بود که نه تنها همگان از توسل به خشونت حمایت نمی کنند بلکه طرف متقابل که نیروی تهاجمی بیشتری دارد به سهولت خواهد توانست جنبش خشونت آمیز را سرکوب و عمل خود را مشروع جلوه دهد.
گاندی برای رسیدن به هدف به نفوذ کلام توام با عمل باور فراوان داشت. وی نوشته است که بزرگترین نیروی سیاسی نیروی مردم است که برای بسیج این نیرو مهارت فراوان، شهرت خوب، محبوبیت عمومی و نفوذ کلام لازم است و اگر کلام با عمل توام نباشد مردم جذب نمی شوند. مردم اگر بدانند که خشونت در کار نیست زودتر جمع می شو ند.
گاندی شدیدا مخالف جدایی سیاست از اخلاق است. وی در این زمینه نوشته است که سیاست اگر از اخلاق جدا شود به خشونت، فساد و جاه طلبی می انجامد و دروغ گفتن نخستین گام برای جدا کردن اخلاق از سیاست است و مردم خیلی زود از جنبشی که زعماء و گردانندگانش از گفتن دروغ ترس و اباء نداشته باشند جدا می شوند و ریزش مردم برابر است با شکست جنبش.
گاندی می گوید که بهترین و برنده ترین حربه در برابر زورگویی مقاومت منفی است، زیرا که نمی توان زور را برضد چنین مقاومتی بکار گرفت.
مهاتما گاندی در زمینه دمکراسی گوید که با انتخابات مستقیم، اما در سطحی محدود موافق است یعنی در سطح یک روستا و نمایندگان جوامع کوچک شوراهای بزرگتر را انتخاب کنند؛ تا به آخر. به این ترتیب وی موافق دمکراسی ساویت (شوراها) است و تصریح می کند که حکومت بر منطقه ای کوچک و جماعتی محدود آسان و ثمربخش است. گاندی با ایده نافرمانی مسالمت آمیز و یا به تعبیری نافرمانی مدنی موفق شد با حداقل تلفات به استعمار انگلستان بر هند پایان دهد.
او در زمینه زندگی خصوصی لذت را در فروتنی و سادگی و پرهیز از تجملات می دانست.

 
سه شنبه 9 آذر ماه سال 1389
ادعای ارضی ژنرال عبدالکریم قاسم رهبر وقت عراق نسبت به ایران

ادعای ارضی ژنرال عبدالکریم قاسم رهبر وقت عراق نسبت به ایران - اشاره ای به مرزهای ساخت لندن در منطقه

یکم دسامبر سال 1959 (دهم آذر 1338) ژنرال عبدالکریم قاسم رئیس دولت وقت عراق نسبت به یک منطقه مرزی ایران در خوزستان ادعای ارضی کرد. این نخستین بار بود که یک رئیس دولت عراق ـ در آن تاریخ یک کشور 27 ساله ـ علنا چنین ادعایی کرده بود. وی در ژوئیه سال 1958 با یک کودتا ی نظامی خونین به نظام سلطنتی کوتاه مدت در عراق که ساخته و پرداخته انگلستان بود پایان داده بود. برخلاف تصوری که اوایل کودتا می رفت، قاسم یک نظامی مارکسیست بود نه ناصریست (ناسیونالیست عرب)، که سریعا هم به عضویت عراق در پیمان بغداد (بعدا: سنتو) پایان داد.
ادعای قاسم سبب شد که دولت وقت ایران به واحدهای لشکر خوزستان و تیپ زرهی قزوین آماده باش دهد و از پادگانهای دیگر به خوزستان نیروی تقویتی بفرستد و دولت عراق را متقابلا متهم به نقض قرارداد سال 1937 کند. همزمان، رادیو ایران اقدام به «ورق زدن تاریخ» کرد و نشان داد سرزمینی که اینک عراق نامیده می شود 12 قرن جزیی از خاک ایران بود و واژه اراک (عراق) فارسی ساسانی به معنای جلگه کم ارتفاع (لو ـ لاند) است که به بین النهرین (اراضی میان فرات و دجله) اطلاق می شد و یک استان ایران بود ـ استانی که پایتخت (تیسفون ـ مدائن) را شامل می شد. بعدا هم در دوران اسلامی ـ از بوئیان تا زندیه ـ عراق عمدتا توسط ایران اداره می شد و .... مرزهای عراق با ایران را انگلیسی ها در طول حاکمیتشان بر عراق تعیین کرده اند و احتمالا با سوء نیّت، قواعد بین المللی رودهای مرزی و تالوگ (خط القعر) شط العرب را نادیده گرفته بودند و برای دو کشور مسئله ساخته بودند تا نه تنها مانع یک دوستی پایدار میان آنها شوند بلکه در جهت سیاستهای خود از آن استفاده های بعدی ببرند. توافق دو دولت در مذاکرات الجزایر در سال 1975 تا حدّی به این مسائل پایان داد که صدام حسین که خود طرف عراقی در این مذاکرات بود در سال 1980 آن را ابطال کرد و در سپتامبر همین سال با ایران وارد جنگ شد ولی کاری از پیش نبرد.
قاسم که تا سال 1963 بر عراق حکومت کرد بعدا به استناد تاریخ امپراتوری ایران! و نیز مناطق وابسته به حکومت بصره از زمان تاسیس این شهر در قرن یکم هجری اعلام کرد کویت در طول قرون، گوشه ای از عراق بوده و در سال 1962 تصمیم به تصرف مسلحانه آن سرزمین گرفت که با حمایت نظامی انگلستان از کویت رو به رو شد. مرزهای عراق و کویت را هم انگلستان تعیین کرده است، همین طور مرزهای بسیاری از کشورهای عربی دیگر را. ایجاد حکومتهای عربی هم از انگلستان است که اواخر جنگ جهانی اول و پس از آن؛ سرزمین های عربی امپراتوری عثمانی به استثناء سوریه و لبنان را مالک شده بود. اختلافات مرزی عراق و ایران، پیش از جنگ هشت ساله دهه 1980 بویژه در دهه 1960 (دهه 1340 هجری) هم باعث درگیری های متعدد و خونین میان دو کشور شده بود و در جریان این منازعات، مسیر تحولات نشان داد که دولتهای ذینفع در منطقه، آتشبیار این مناقشات بوده اند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 386268


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها